نوشته شده در آوریل 30, 2009 به وسیلهٔ ابوعمر
مادر به استقبال زن همسایه که برای ملاقات آنها آمده بود رفت و فاطمه همچنان سرجای خود نشسته بود. مادر از این کار فاطمه کاملا گیچ شده بود، او هیچ حرکتی از خود برای استقبال از میهمان نکرده و از جای خود بلند هم نشده بود و حتی وقتی که زن همسایه دستش را برای [...]
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | 2 دیدگاه »
نوشته شده در مارس 24, 2009 به وسیلهٔ ابوعمر
ترجمه: ابوعمر انصاری برادران گرامی از شما اجازه میخواهم تجربهای کمنظیر و برجسته را برای شما بازگو کنم… از دوستم به نام سعید… و امیدوارم بازگو کردن این تجربه به نویسنده، خواننده و نقلکنندهی آن نفع برساند. سعید جوانی است تقریبا ۳۷ ساله … یعنی جوانی در عنفوان جوانی – به قول معروف- دربارهی سعید [...]
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 1, 2008 به وسیلهٔ ابوعمر
حکایت ما در باره ی شخصیتی است که نقش بزرگی در زمینه ی امور خیریه و دعوت به سوی اسلام داشته است. حدود هشتاد سال قبل در شبه جزیره ی هند، پاکستان کنونی و در خانواده ای ثروتمند چشم به جهان گشود.خانواده اش سیک بودند. و همانند خانواده های ثروتمندی که برای فرزندان خود معلم [...]
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 28, 2008 به وسیلهٔ ابوعمر
ابن رجب حنبلي رحمه الله در ضمن طبقات حنابله شرح حال قاضي ابي بكر الأنصاري البزاز را اينگونه بيان مي كند: او گفت: در يكي از روزها كه من در مكه مكرمه بودم گرسنگي شديدي به من روي آورد و هرچه به دنبال غذا گشتم چيزي را براي خوردن نيافتم. در اين اثنا ناگهان كيسه [...]
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 27, 2008 به وسیلهٔ ابوعمر
اين داستاني است كه شيخ علي الطنطاوي از ميان خاطرات زيبايش برايمان حكايت مي كند و ما را به مصر سرزمين كنانة مي كشاند. دياري كه در آن دانشگاه أزهر جايگاه علماي بزرگ خودنمايي مي كند.
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 27, 2008 به وسیلهٔ ابوعمر
حسن بن زیاد(از شاگردان امام ابوحنیفه) حکایت می کند که:یک شب شخصی نزد امام ابوحنیفه آمد و گفت: مدتها پیش مالی را در مکانی چال کرده ام و اکنون جای آن را به یاد نمی آورم، آیا می توانی در حل این مشکل مرا یاری کنی؟ امام گفت: این کار از وظایف فقیه نیست. سپس [...]
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 27, 2008 به وسیلهٔ ابوعمر
اين داستان را به شما تقديم مي كنم، داستاني كه بايد آنرا به ياد داشته باشيم و آنرا به همسران ،دختران و خواهران خويش منتقل كنيم تا آنرا در دل ،عقل و جان خود به خاطر بسپارند تا همه بدانند كه دين خداوند پيروز و سربلند است حتي اگر اهل آن از آن شانه خالي [...]
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 26, 2008 به وسیلهٔ ابوعمر
چه زیبا هستند قصه هایی که انسان را به سوی خدا بازمی گردانندقبل از روزی که پشیمانی و گریه فایده ای نداشته باشد… روزی که انسان می گوید ای کاش برای زندگانی ابدیم اعمال نیک می فرستادم… تمنا می کند که به دنیا بازگردد تا برای عبادت خدا تلاش کند… ولی چه کسی می تواند [...]
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 26, 2008 به وسیلهٔ ابوعمر
عبدالله می گويد : نمي دانم چگونه اين قصه را برايت بگويم.داستاني كه قسمتي از زندگي ام بود و مسير زندگي ام را به كلي دگرگون ساخت.در حقيقت دلم نمي خواست پرده از آن بردارم… ولي به خاطر احساس مسؤليت در برابر خداوند عزوجل… و ترساندن جواناني كه از فرمان او سرپيچي مي كنند… وآن [...]
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در سپتامبر 26, 2008 به وسیلهٔ ابوعمر
براي انجام كاري به شهر سائوپائولو دربرزيل رفته بودم و در يكي از هتلهاي شهر كه به مركز اسلامي نزديك بود ساكن بودم. در يكي از روزها براي اداي نماز صبح به مسجد مركز رفتم. هوا سرد بود وباران مي باريد… هنگامي كه وارد مسجد شدم احساس آرامش عجيبي روح وجسدم را فرا گرفت. ولي…
دستهبندیشده در: داستانهای واقعی | ۱ دیدگاه »