دستش را رد نکن…

مادر به استقبال زن همسایه که برای ملاقات آنها آمده بود رفت و فاطمه همچنان سرجای خود نشسته بود. مادر از این کار فاطمه کاملا گیچ شده بود، او هیچ حرکتی از خود برای استقبال از میهمان نکرده و از جای خود بلند هم نشده بود و حتی وقتی که زن همسایه دستش را برای [...]

تجربه ای کم نظیر

ترجمه: ابوعمر انصاری برادران گرامی از شما اجازه می‌خواهم تجربه‌ای کم‌نظیر و برجسته را برای شما بازگو کنم… از دوستم به نام سعید… و امیدوارم بازگو کردن این تجربه به نویسنده، خواننده و نقل‌کننده‌ی آن نفع برساند. سعید جوانی است تقریبا ۳۷ ساله … یعنی جوانی در عنفوان جوانی – به قول معروف- درباره‌ی سعید [...]

داستان یک دستاورد

حکایت ما در باره ی شخصیتی است که نقش بزرگی در زمینه ی امور خیریه و دعوت به سوی اسلام داشته است. حدود هشتاد سال قبل در شبه جزیره ی هند، پاکستان کنونی و در خانواده ای ثروتمند چشم به جهان گشود.خانواده اش سیک بودند. و همانند خانواده های ثروتمندی که برای فرزندان خود معلم [...]

داستان گردن بند

ابن رجب حنبلي رحمه الله در ضمن طبقات حنابله شرح حال قاضي ابي بكر الأنصاري البزاز را اينگونه بيان مي كند: او گفت: در يكي از روزها كه من در مكه مكرمه بودم گرسنگي شديدي به من روي آورد و هرچه به دنبال غذا گشتم چيزي را براي خوردن نيافتم. در اين اثنا ناگهان كيسه [...]

زن روسپي و بنده ي صالح

اين داستاني است كه شيخ علي الطنطاوي از ميان خاطرات زيبايش برايمان حكايت مي كند و ما را به مصر سرزمين كنانة مي كشاند. دياري كه در آن دانشگاه أزهر جايگاه علماي بزرگ خودنمايي مي كند.

مال گم شده

حسن بن زیاد(از شاگردان امام ابوحنیفه) حکایت می کند که:یک شب شخصی نزد امام ابوحنیفه آمد و گفت: مدتها پیش مالی را در مکانی چال کرده ام و اکنون جای آن را به یاد نمی آورم، آیا می توانی در حل این مشکل مرا یاری کنی؟ امام گفت: این کار از وظایف فقیه نیست. سپس [...]

دختري از روسيه

اين داستان را به شما تقديم مي كنم، داستاني كه بايد آنرا به ياد داشته باشيم و آنرا به همسران ،‌دختران و خواهران خويش منتقل كنيم تا آنرا در دل ،‌عقل و جان خود به خاطر بسپارند تا همه بدانند كه دين خداوند پيروز و سربلند است حتي اگر اهل آن از آن شانه خالي [...]

لبيک الله

چه زیبا هستند قصه هایی که انسان را به سوی خدا بازمی گردانندقبل از روزی که پشیمانی و گریه فایده ای نداشته باشد… روزی که انسان می گوید ای کاش برای زندگانی ابدیم اعمال نیک می فرستادم… تمنا می کند که به دنیا بازگردد تا برای عبادت خدا تلاش کند… ولی چه کسی می تواند [...]

شيطان نفر چهارم ما بود

عبدالله می گويد : نمي دانم چگونه اين قصه را برايت بگويم.داستاني كه قسمتي از زندگي ام بود و مسير زندگي ام را به كلي دگرگون ساخت.در حقيقت دلم نمي خواست پرده از آن بردارم… ولي به خاطر احساس مسؤليت در برابر خداوند عزوجل… و ترساندن جواناني كه از فرمان او سرپيچي مي كنند… وآن [...]

در برزيل بودم…

براي انجام كاري به شهر سائوپائولو دربرزيل رفته بودم و در يكي از هتلهاي شهر كه به مركز اسلامي نزديك بود ساكن بودم. در يكي از روزها براي اداي نماز صبح به مسجد مركز رفتم. هوا سرد بود وباران مي باريد… هنگامي كه وارد مسجد شدم احساس آرامش عجيبي روح وجسدم را فرا گرفت. ولي…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.